نشسته بود كناري دو چشم باراني
فضاي غم زده بود و هواي روحاني
اگر چه خرد ولي قدر كوه فكرت داشت
اگر چه طفل ولي مثل شير غيرت داشت
نشسته بود روي خاك و با سر انگشت
و دست ديگر او پر توان همچون مشت
بروي خاك زمين در خيال كوچك خويش
در اضطراب و غم و خشم بود و هم تشويش
كمي به اشك غم خود به خاك نم ميزد
كمي به دست نحيفش تراب هم ميزد
كه ناگهان به سرش سايهاي بلند افتاد
به مهر با گل خود اينچنين نوا سرداد
جواد من گل من از چه رو تو محزوني
بگو عزيز دل مني چه گشته دلخوني
چه گشتهاي گل نازم چو شمع ميسوزي
نگاه پر غم خود را به خاك ميدوزي
نگاه غمزدهاي كرد و ناگهان آشفت
بريد گريه امانش چنين به بابا گفت
چرا به حرف پيمبر، پدر خيانت شد
چرا به مادر من فاطمه، اهانت شد
مگر نه اين كه دلش مثل آسمانها بود
و مهرباني او قدر كهكشانها بود
بگو چرا سر مادر هجوم آوردند
سيه دلان سيه گونه اين چنين كردند
به لب رسيده دگر عقده و پر از دردم
به دست خويش پدر نشين قبر ميكردم
كه تا ز خاك به بيرون كشم حرامي را
برون كنم كه ببيند حريف نامي را
همان كه آتش هيزم به خانمان افروخت
همان كه سينهي مادر از آتش او سوخت
به پيش چشم خلايق به دار آويزم
تمام هيزم عالم به پاي او ريزم
بگويمش به چه جرمي شكستهاي در را
چه كرده بود كه سيلي زدي تو مادر را
قسم كه مادر تنهاي من پناه نداشت
لگد زدي، به خدا محسنش گناه نداشت
به آتشش بكشم تا كمي بيارامم
اگر چنين بشود زندگي است بر كامم
نشست پيش عزيزش به گريه نجوا كرد
گره ز مشكل طفلش به اين سخن وا كرد
جواد من بخدا اين چنين شود روزي
براي نسل بتول است نصر و پيروزي
كسي ز نسل تو از شرق دور ميآيد
كسي زاصل تو با عشق و شور ميآيد
جهان به كام و زمان رام فصل هم عهدي است
كسي كه ميرسد از راه نام او مهدي است
فلك به پاي جمالش ز شوق ميميرد
عزيز من به خدا انتقام ميگيرد
بچه آهويي بودم ميون صحـــــــــــــــــرا
ميدودم توي دشت به سوي دريــــــــــــــا
شاد شاد بودم و هيچي كم نداشتـــــــــــم
مادرم همش با من بود غم نداشتـــــــــــم
يه روزي كه مي دويدم تو بيابــــــــــــــون
توي جنگل ، توي دشتاي خراســـــــــــون
ناگهان ميــــــــــون گلهـــــــا و علفـــــزار
توي دام يك نفـــــــــــــر شــــدم گرفتـــــار
خيلي ميترسيــــــدم از تيـــــرو كمــــونش
ميخواست من رو ببره بــــه آشيـونــــش
زير لب گفتـــم خـــدا سختــــه اسيــــــري
توي دام يك نفـــــــــر تنهــــا بميــــــــري
كـمـكـم بــكن نــزار اينجــــــــــا بميــــرم
دوست دارم مادرمــــــــو بغـــل بگيـــرم
ناگهان اومد يه مردي كه جــــــوون بود
خيلي زيبا بـــود و خيــلي مـــهربون بود
دو لبش مثــــل ستـــاره مـــي درخشيــد
پر نور بود صورتش شبيهه خورشيــــد
سوي من آمد و گفـت بــه مـــرد صيــاد
كوچيك آهو هنــــــوز مــادرو ميخـــواد
بچه آهو رو ببيــــن خيلـــي گــرسنه ست
هم گرسنش شده هــم خسته و تشنه ست
گفت بــهش آي كـــه ســوار آذرخشــي
ميشه بچه آهو رو بـــه مـــن ببخشـــي
تو رهــاش بــكن منـــم بـه يـــك اشاره
از خدا ميخوام بــــرات نـــعمت ببـــاره
مرد صياد منو از دامــش رهـــا كـــرد
مادرم خنده كنـان شكـــــــر خــدا كــرد
ميدويدم دور مرد ايـن سوي و آن سو
من گذاشتم اسمشـــــو ضــامــن آهــو
سفره خالی است نان هم خلاصه...
ارزشش رفته جان هم خلاصه...
اعتقادم کجا نم کشیده
شک وظن وگمان هم خلاصه...
جنگل ودشت آتش گرفته
گوسفند وشبان هم خلاصه...
مرگ حتمی است باور نمایید
تیر وچله کمان هم خلاصه...
قدرتم رفته طاقت ندارم
ضعف کردم توان هم خلاصه...
نام حیدر گمانم اضافی است
دیگر اینجا اذان هم خلاصه...
برای مهربانم که حسین ابن علی را خیلی دوست دارد واین روزها در بستر افتاده .....دعایش کنید
میخواستم کــــه با تو بمانـــم ولی نشـــد
قدری سرود عشق بخوانم ولــــی نشـــد
میخواستم کــه باتو کمی گفتگــــــو کنــم
از رازهــــا وســـر نهانـــم ولــی نشـــد
میخواستم که شعر بگویـــــم بــرای تــو
صد واژه بود روی زبــانــم ولـــی نشــد
میخواستم که جای تو باشم مریض عشق
گیرد بلا به هستـــی وجانـــم ولــی نشــد
(باید گذشت ورفت)گمانم همیشگـی است
میخواستم که بـا تـو بمانـم ولــی نشــــد
شرمنده بخاطر قالب .. قالب قبلی مورد پسنــد دوستــان
قرارنگرفت لذا منتظر قالبی نو با ویرایشی ساده هستم
مرسی ازحوصله تان
دارم دچار تیرگـــی و ناسپاســـی می شــوم
در روزگار شومشان دارم سیاسی می شوم
گویا که یادم رفته بـــا نـــام شمـــا آدم شــدم
دارم اسیر لقمه ها یا بی حواسی می شوم؟
تا گفتم از عشق شما از روضه هاتو گریه هات
محکوم بر امل گری یا بی کلاسی می شـوم
از دست این نامردهـــــا میدانـــم آری عــاقبت
مجبور بر انجام یک جرم اساسی می شــوم
اسمـــــــــــم امیر لیک تهی دستم و فقیـــــــر
مــــــن مستحق فطریه ام دست من بگیـــــــر
آقا بجـــــان بانـــوی مــــاه وستــاره هـــــــا
گشتـــــه زمــان آمــدنت دیــر دیــر دیــــــــر
بی تو نـه روز مـانــده بـرایــم نـه روشنــــی
از این زمانه خسته شدم سیر سیـر سیـــــــر
سی سال از شروع نفسهام رفتـــــــــه است
از چهره ام بخوان که شـدم پیــر پیــر پیـــــر
دیگر چه فرق میکند وقتــی تــو نیستــــــــی
عیــد سعیــد فطــر ویــا مـوسـم غـدیــــــــــر
تا مـــاه صـــورت تـــو نبینــم در آسمــــــان
دل گفته واجب است به من روزه را بگیـــــر
گویا دوباره من هـــــوس انگ کــــــرده ام
خود را دچار خــــدعه ونیرنگ کـــــرده ام
یک گوشه ای برای غمت ضجه میـــــزدم
گفتند رنگیــم همه را رنــــگ کـــــرده ام
تنها به جرم قــطعه ی شعری برای تـــــو
با صد هزار پیر وجـــوان جنگ کــرده ام
آن شعر را که تـــازه ســـرودم بــرای تـو
پنهان به زیر تپه ای از سنــــگ کرده ام
آقا نه این که فکر کـــــنی جــا زدم ولــی
گویا که جا بــــرای همـــه تنگ کـــرده ام
این شعر را اگــــر که نوشتــــم یقین بدان
با ناخدای شـــــهر همــــاهنگ کـــــرده ام

